09302033002
0

خلق متافور در برنامه ریزی عصبی کلامی NLP چگونه است؟

 خلق متافور(استعاره) در ان ال پی

در این مقاله قصد داریم چگونگی خلق متافور یا استعاره را در برنامه ریزی عصبی کلامی توضیح دهیم. قصه گویی به مهارتهای الگوی میلتون و چیزی بیش از آن نیاز دارد. همگام شدن و راهنمایی کردن، احساس همدلانه، ایجاد تکیه گاههای ذهنی، خلسه، ارتباط دادن عبارات به یکدیگر، همه و همه برای تعریف کردن یک قصه خوب لازم هستند. در گفتن قصه باید به مسایل روانشناختی مخاطب توجه کرد

برای خلق یک متافور  مفید، قبل از هر چیز باید شرایط موجود شخص و حالت را در نظر بگیرید. استعاره حکایت سفر از وضع موجود به وضع به حالت مطلوب است.

 

حالت موجود                                                            حالت مطلوب

 

“یکی بود، یکی نبود….”                                   ” و از آن به بعد آنها تا پایان عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند.”

 

عناصر هر دو حالت را مشخص کنید، اشخاص، مکانها، اشیاء، فعالیتهای بیان و غیره. نظامهای تجسمی و کیفیت های فرعی عناصر مختلف را هم فراموش نکنید.

در مرحله بعد زمینه ای برای داستان در نظر میگیرید. این زمینه باید مورد توجه و علاقه مخاطب شما باشد و جای همه عناصر موجود در مسئله را با عناصر جدید پر کند و با این حال روابط را مانند گذشته حفظ نماید.

داستان را به شکلی طرح ریزی کنید که شکل و حالت موجود را حفظ کند و به کمک یک استراتژی ارتباطی به یک تصمیم گیری (حالت مطلوب) منتهی گردد. خط داستان مغز سمت چپ را فریب می دهد و پیام به ذهن ناهشیار می رسد.

شاید بتوان با مثالی موضوع را بهتر توضیح داد. هرچند کلمات در حالت خود را از دست می دهند و از این رو به انگاره های از خاصیت لحنی الگوی میلتون در مورد قصه گو لطمه می زنند. هرچند سعی می کنم استعارهای که با شما، یعنی خواننده، همخوانی و مطابقت دارد مطرح نسازم.

نکته : خلق متافور تاثیرگذار یکی از ویژگی های یک عامل خوب میباشد.میلتون اریکسون یکی از نوابغ خلق متافور در عصر خود می باشد.

برای اطلاعات بیشتر

فرایند ایجاد  یک متافور(استعاره) در ان ال پی به قرار زیر است:

زمانی با کسی کار می کردم که نگران تعادل در زندگیش بود. نمی توانست مباحث مهم زندگیش را شناسایی کند. نگران بود که نیروی زیادی را صرف برخی از طرحها و فرصت کمی را صرف طرحهای دیگر بکند.

این موضوع مرا به یاد زمانی انداخت که جوان بودم و به کلاس درس گیتار می رفتم. به من اجازه می دادند تا دیر وقت بیداربمانم و مهمانها را با نوای گیتار سرگرم کنم. پدرم بازیگر سینما بود. مهمانان غذا می خوردند و از هر حرف می زدند و من از اینکه با آنها بودم لذت می بردم. اشخاص جالبی را ملاقات می کردم.

یکی از شبها، یکی از مهمانان پدرم هنرمندی بود که به دلیل بازی هنرمندانه اش در سینما و روی صحنه تئاتر شهرت داشت. او شخصیت مورد علاقه من بود و من از شنیدن حرفهایش لذت می بردم.

در اواخر شب کسی از جمع مهمانان از او دلیل موفقیت فوق العاده اش را پرسید. او پاسخ داد: «شاید برایتان جالب باشد، وقتی جوان بودم همین سؤال را از کسی کردم و از جواب او نکته ها آموختم. در نوجوانی شیفته سیرک بودم. سیرک برای من پر از رنگ ، پر از سر و صدا و پر از هیجان بود. تصور می کردم که زیر آن همه نور هستم و غریو تماشاچیان را می شنوم.

به نظرم عالی می رسید. یکی از قهرمانان مورد علاقه من بندبازی بود که در یک سیرک بسیار مشهور بازی می کرد. او تعادلی استثنایی داشت و در آن ارتفاع زیاد روی طناب هنرمندانه ظاهر می شد. در یکی از تابستانها با او دوست شدم. شیفته او بودم و از طرز استقبالش از خطر لذت می بردم و او را تحسین می کردم. او به ندرت از تورهای ایمنی استفاده می کرد. بعد از ظهر یکی از روزهای تابستان غمگین بودم زیرا سیرک قرار بود روز بعد شهر ما را ترک کند.

نزد دوستم رفتم و با او حرف زدم. در آن زمان تنها آرزویم این بود که مثل او بشوم. مایل بودم به یک سیرک بپیوندم. از او رمز مهارتش را پرسیدم.

او گفت: قبل از هر چیز من قدم برداشتن روی طناب را مهمترین و آخرین قدم برداشتن در زندگی تلقی می کنم. می خواهم این آخرین قدم من بهترین قدمی باشد که تا آن زمان برداشته ام. به همین دلیل هر راه رفتن را به دقت برنامه ریزی می کنم. من بسیاری از کارهای زندگیم را از روی عادت انجام می دهم  اما این یکی از آن کارها نیست.

برای آشنایی با متافور یا استعاره چیست؟

به دقت مراقب لباس پوشیدن و غذاخوردنم هستم اما راه رفتن روی طناب برای من در ردیف این چیز ها نیست. من هر راه رفتن روی طناب را قبل از انجام آن در ذهنم مرور می کنم.

آنچه خواهم دید، خواهم شنید و به احساسی که خواهم داشت فکر می کنم. اینگونه احساس ناخوشایندی به من دست نمی دهد. من در ضمن خودم جای تماشاچیان می گذارم، به آنچه آنها می بینند، می شنوند و احساس می کنند توجه می کنم.

به همه اینها وقتی روی زمین هستم توجه می کنم. وقتی روی طناب می روم ذهنم را از همه اینها پاک می کنم و کاری را که قرار است انجام می دهم.

این دقیقا آنچیزی نبود که من در آن زمان می خواستم بشنوم و با این حال همیشه آنچه را او گفت به یاد خواهم داشت.

او از من پرسید: ” آیا فکر می کنی که من تعادلم را از دست نمی دهم؟”

من در جوابش گفتم: ” تا به حال ندیدم که شما تعادلت را از دست بدهی؟”

او گفت: اشتباه می کنی، من همیشه تعادلم را از دست می دهم، اما در محدوده ای که خودم تعیین می کنم این به هم خوردن تعادل را کنترل می کنم. بدون از دست دادن تعادل نمی توانم راه بروم. یک بار به سمت راست و یک بار به سمت چپ متمایل می شوم.

تعادل حالتی از حرکت کنترل شده است.وقتی برنامه ام تمام می شود کارم را مرور می کنم تا بدانم که چه اشتباهاتی مرتکب شده ام و بعد موضوع را به کلی فراموش می کنم.”

شخصیت مورد نظرم گفت: ” من همین اصول را در بازیهای خودم رعایت می کنم.”

و سرانجام مایلم در پایان این مبحث داستانی از مجوس ، اثر جان فالز را برایتان نقل کنم. این داستان بسیار دوست داشتنی حاوی مطالب از ” ان. ال. پی یا “ برنامه ریزی عصبی کلامی” است. اما توجه داشته باشید که این فتح بابی است برای بحث در این باره. بقیه مطالب را به ذهن ناهشیار شما می گذاریم.

” دوستان همراه ،این داستان به زودی در سایت قرار میگیرید و اطلاع رسانی میشود.”

منبع :برنامه ریزی عصبی- کلامی ان.ال.پی از جوزف اکونور و جان سیمور ترجمه مهدی قراچه داغی

برای خلق متافور های جذاب و تاثیرگذار نیاز به تمرین بیشتر و یادگیری تکنیک های کلامی،مثل میلتون مدل ها، متامدل ها، مچ و میس مچ و …. می باشد.با یادگیری و انجام تکنیک های nlp و تمرینات nlp اولین گام را در راستای ایجاد تغییرات سریع فردی در زندگی شخصی و اجتماعی خود بردارید.

برای آشنایی با تجربیات دانش پذیران دوره های nlp ، در کانون ان ال پی اصفهان