تعریف برنامه ریزی عصبی کلامی و داستان پروفسور رودریگوس

تعریف برنامه ریزی عصبی کلامی و داستان پروفسور رودریگوس

پیش درآمد تعریف برنامه ریزی عصبی کلامی و داستان پروفسور رودریگوس

در این مقاله و داستان قصد داریم تا تعریف برنامه ریزی عصبی کلامی را به صورت غیرمستقیم توضیح دهیم.پس همراه ما باشید.

داستان پروفسور رودریگوس از مجموعه داستان های فصل اعتماد به ذهن ناهشیار می باشد.در این داستان میلتون اریکسون به خاطرات بلند مدت انباشته شده در ذهن ناخودآگاه اعتماد میکند.او می گوید : ” ذهن ناخودآگاه ما انباشته از خاطرات و مهارت هایی است که می توانیم سال ها بعد از آن استفاده کنیم. او به این گفته ویل راجرز علاقه فراوان داشت : ” مشکل ما آنچه نمی دانیم نیست، مشکل ما این است که نمی دانیم که می دانیم.” میلتون اریکسون در همین راستا می گوید : ” آنچه می دانیم اما نمی دانیم که می دانیم بیشتر ما را به دردسر می اندازد.”

برای آشنایی بیشتر درباره nlp چیست و چه کاربردهایی دارد؟

داستان پروفسور رودریگوس و برنامه ریزی عصبی کلامی آن

من به حالت خلسه می روم تا نسبت به حالت صدا و طرز کلام  حساستر شوم. برای اینکه بهتر بشنوم و بهتر ببینم. من به حالت خلسه می روم تا حضور دیگران را فراموش کنم. اما دیگران مرا درحالت خلسه می بینند.

بیماری به نام رودریگوس داشتم که در کشور پرو استاد روانپزشکی بود. به من نامه نوشت و خواست که او را روان درمانی کنم. من او را از شهرتش می شناختم. می دانستم که به مراتب از من تحصیل کرده تر وتیزهوشتر است. او را به مراتب از خودم بافراست تر می دانستم و حالا او می خواست که بیمار من باشد.

نمی دانستم “چگونه کسی را درمان کنم که از من روشنتر، تحصیل کرده تر و تیزهوشتر است.” او یک اسپانیولی به شدت متکبر بود. خودبین و بی ترحم بود. روبرو شدن با او دشوار بود. با او ساعت ۲ قرار ملاقات گذاشتم. نام، آدرس، آدرس محلی،موقعیت نکاحی و سایر آمار مربوط به او را یادداشت کردم. بعد سرم را بلند کردم تا از او بپرسم “چه ناراحتی دارید؟” اما صندلی خالی بود.

به ساعت دیواری نگاه کردم، حدود ساعت دو نبود، ساعت چهار بود. متوجه شدم یک پوشه پر از کاغذ زیر دستم است. فهمیدم برای مصاحبه با او به خلسه هیپنوتیسمی فرو رفته ام.

تا اینکه یک روز پس از دوازده ساعت روان درمانی رودریگوس از جا پرید و گفت :”دکتر اریکسون شما در حالت خلسه هستید”.

بیدار شدم و گفتم :”میدانم شما از من روشنتر، زیرک تر، تیز هوش تر و به مراتب تحصیل کرده تر هستید. این را هم می دانم که بسیار متكبر هستید.

احساس کردم نمی توانم با شما کنار بیایم، نمی دانستم با شما چگونه باید روبرو شوم تا اینکه در مصاحبه روز نخست ذهن ناهشیار من تصميم گرفت وظیفه این مهم را بر عهده بگیرد. می دانم که داخل پرونده زیر دستم پر از کاغذ و یادداشت است. هنوز آنها را نخوانده ام. پس از رفتن شما آنها را می خوانم”

رودریگوس خشمگنانه به من نگاه کرد و در حالیکه به عکسی اشاره می کرد پرسید: “آیا آنها پدر و مادر شما هستند؟”

گفتم «بله».

گفت :”پدرتان چه کاره است؟”

گفتم: “یک روستایی بازنشسته”.

و  رودریگوس به طرزی توهین آمیز پرسید «روستایی؟»

می دانستم که اطلاعات تاریخی خوبی دارد.

گفتم “بله روستایی و تا جایی که می دانم خون اجداد حرام زاده من در رگ های شما جاری است. او می دانست که زمانی وایکینگ ها بر سرتاسر اروپا تسلط داشتند. اما او پسر خوبی بود. لحظه ای فکر کرد تا معنای «خون اجداد حرام زاده من در رگ های شما جاریست» را درک کند.

میدانستم که رودریگوس بی آنکه حق ویزیت روان درمانی ارنست

جونزا را بپردازد، انگلستان را ترک کرده است. می دانستم با بدهی هنگفتی به دانشگاه دوک آنجا را ترک کرده است. در هفته آخر برنامه روان درمانی از رودریگوس خواستم اسامی همه اشخاص مهمی را که می شناسد به من بدهد. آدرس آنها را یادداشت کردم. رودریگوس از این فخرفروشی بسیار راضی بود.

همه را یادداشت کردم و به او گفتم «حق ویزیت را نقد می پردازید یا با چک؟»

گفت «شما مرا فریب دادید»

گفتم باید این کار را می کردم، لازم بود. به پولم رسیدم».

پولم را گرفتم. لابد می پرسید چرا به آن اسامی و آدرس احتیاج داشتم. او تهدید را خوب می شناخت.

این یکی از داستان های مورد علاقه اریکسون بود که ارزش خلسه و برای روان درمانگر را نشان می داد تا به کمک آن بتواند به بهترین شکل با بیمارانش ارتباط برقرار سازد.

تفسیر و تحلیل داستان

این داستان به کمی تفسیر نیاز دارد. داستان درمانگرها توصیه می کند که هنگام برخورد با یک بیمار متکبر خود را یک پله بالاتر ببینند. میلتون اریکسون ابتدا امتیازات بیمارش را شرح می دهد. او شبه پیامی را مخابره می کند.

با آنکه ممکن است خود را در مقایسه با یک شخص دیگر «حقیرتر» بدانیم، درحالیکه ممکن است خود را ناشایسته احساس کنیم، در صورت مراجعه به درون ذهن ناهشیار خود منابعی را می یابیم که ما را در شرایط مساوی و یا یک پله بالاتر قرار دهد. می توانیم مانند اریکسون خدمت اجداد خود برسیم اما اشکالی ندارد.

میلتون اریکسون مطمئنا ما را از سرمایه هایی که به ارث برده ایم محروم نمی کند. او معتقد بود باید از همه توانمندی ها و منابع خود استفاده کنیم.

منبع : کتاب قصه درمانی(نقش قصه در تغییر زندگی و شخصیت) از میلتون اریکسون ترجمه مهدی قراچه داغی

برای آشنایی بیشتر با ما آموزش ان ال پی در اصفهان

مقاله های مرتبط :